part three
Seventh Heaven :)
اشک هایی که روی گونههای سردش خط می انداخت..
جونگکوک با تأسفی که در صدایش موج میزد، نگاهش را به اشکهای دختر دوخت. لبخند سردش کمی نرمتر شد، انگار که دلش برای لحظهای به رحم آمده باشد:
— «آآآآآآ... کوچولو... گریه نکن...»
کف دستش را به آرامی به سمت صورت دختر دراز کرد، اما نرساند. فقط تماشا کرد.
— «اشکالی نداره... قول میدم دردی نداشته باشه.»
اما این حرف، به جای آرام کردن دخترک، اشکهایش را شدیدتر کرد. قطرهها مثل مرواریدهای شکسته، یکی پس از دیگری از چانهی لرزانش چکیدند روی زمینِ سرد.
و ناگهان — کاری که غیرمنتظره بود.
جونگکوک، بدون هشدار، بدون مقدمه، صورتش را به سمت گردن دخترک خم کرد. بینیاش را فرو کرد توی گودیِ نرمِ گردنش، جایی که نبض میزد، جایی که زندگی در رگها جاری بود.
و محکم بو کشید.
عمیق. طولانی. مثل کسی که سالهاست عطر گمشدهای را جستجو میکرد.
دخترک از ترس یخ کرد. حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرد.
جونگکوک به عقب برگشت. چشمان قرمزِ نیمهبستهاش را باز کرد و دستش را زیر چانهاش گذاشت. نگاهش به دختر، نگاهِ کسی بود که تازه معمایی را حل کرده.
— «اومممممم...»
مکثی طولانی. داشت میچشید، میسنجید، وزن میکرد.
— «میدونی چیه، خانم کوچولو؟»
لبخندی که این بار نه از روی تمسخر، بلکه از روی شگفتی بود:
— «تو به عنوان یه آدمیزاد... زیادی خوبی.»
نگاهش عمیقتر شد. ردِ اشکهای دخترک را روی گونههایش دنبال کرد.
— «میدونی منظورم چیه؟ درونت رو میگم... یا ذاتت رو. نمیدونم اسمش رو چی بذارم.»
کمی به جلو خم شد. صدا را پایینتر، مرموزتر آورد:
— «ولی آدما اینجوری نیستن. اونا خیلی پستتر از اون چیزین که نشون میدن. فریبکار، خودخواه، پر از حیله...»
نگاهش به چشمهای دخترک دوخته شد.
— «اما تو اون جوری نیستی.»
مکث.
— «میدونی چی میگم؟»
کف دستش را روی سینهاش گذاشت، جایی که قلبِ مردهاش سالها بود نمیتپید.
— «ماها... میتونیم ذاتِ بد رو تشخیص بدیم. بو میکنیمش، حسش میکنیم، توی خونمون جاری میشه. ولی تو...»
لبخند. این بار شیرینتر، اما همچنان خطرناک:
— «تو بویِ خوبی میدی، دختر کوچولو.»
اشک هایی که روی گونههای سردش خط می انداخت..
جونگکوک با تأسفی که در صدایش موج میزد، نگاهش را به اشکهای دختر دوخت. لبخند سردش کمی نرمتر شد، انگار که دلش برای لحظهای به رحم آمده باشد:
— «آآآآآآ... کوچولو... گریه نکن...»
کف دستش را به آرامی به سمت صورت دختر دراز کرد، اما نرساند. فقط تماشا کرد.
— «اشکالی نداره... قول میدم دردی نداشته باشه.»
اما این حرف، به جای آرام کردن دخترک، اشکهایش را شدیدتر کرد. قطرهها مثل مرواریدهای شکسته، یکی پس از دیگری از چانهی لرزانش چکیدند روی زمینِ سرد.
و ناگهان — کاری که غیرمنتظره بود.
جونگکوک، بدون هشدار، بدون مقدمه، صورتش را به سمت گردن دخترک خم کرد. بینیاش را فرو کرد توی گودیِ نرمِ گردنش، جایی که نبض میزد، جایی که زندگی در رگها جاری بود.
و محکم بو کشید.
عمیق. طولانی. مثل کسی که سالهاست عطر گمشدهای را جستجو میکرد.
دخترک از ترس یخ کرد. حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرد.
جونگکوک به عقب برگشت. چشمان قرمزِ نیمهبستهاش را باز کرد و دستش را زیر چانهاش گذاشت. نگاهش به دختر، نگاهِ کسی بود که تازه معمایی را حل کرده.
— «اومممممم...»
مکثی طولانی. داشت میچشید، میسنجید، وزن میکرد.
— «میدونی چیه، خانم کوچولو؟»
لبخندی که این بار نه از روی تمسخر، بلکه از روی شگفتی بود:
— «تو به عنوان یه آدمیزاد... زیادی خوبی.»
نگاهش عمیقتر شد. ردِ اشکهای دخترک را روی گونههایش دنبال کرد.
— «میدونی منظورم چیه؟ درونت رو میگم... یا ذاتت رو. نمیدونم اسمش رو چی بذارم.»
کمی به جلو خم شد. صدا را پایینتر، مرموزتر آورد:
— «ولی آدما اینجوری نیستن. اونا خیلی پستتر از اون چیزین که نشون میدن. فریبکار، خودخواه، پر از حیله...»
نگاهش به چشمهای دخترک دوخته شد.
— «اما تو اون جوری نیستی.»
مکث.
— «میدونی چی میگم؟»
کف دستش را روی سینهاش گذاشت، جایی که قلبِ مردهاش سالها بود نمیتپید.
— «ماها... میتونیم ذاتِ بد رو تشخیص بدیم. بو میکنیمش، حسش میکنیم، توی خونمون جاری میشه. ولی تو...»
لبخند. این بار شیرینتر، اما همچنان خطرناک:
— «تو بویِ خوبی میدی، دختر کوچولو.»
- ۱۷۶
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط